ذبيح الله صفا

1072

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

از آن مى كه در دل چو منزل كند * بدن را فروزانتر از دل كند مى معنىافروز صورت‌گداز * ميى گشته معجون راز و نياز از آن آب كآتش بجان افگند * اگر پير باشد جوان افگند ميى از منى و تويى گشته پاك * شود جان چكد قطره‌يى گر به خاك ميى سربسر مايهء عقل و هوش * مى بىخم و شيشه در ذوق و جوش دماغم ز ميخانه بويى كشيد * حذر كن كه ديوانه هويى كشيد بگيريد زنجيرم اى دوستان * كه پيلم كند ياد هندوستان دلم خون شد از كلفت مدرسه * خدا را خلاصم كن از وسوسه مغنى نوايى دگر ساز كن * دلم تنگ شد ، مطرب آواز كن بگو زاهدان اينقدر تن زنند * كه آهن‌ربايى بر آهن زنند ازين دين بدنيافروشان مباش * بجز بندهء باده‌نوشان مباش چه درماندهء دلق و سجاده‌اى * مكش بار محنت بكش باده‌يى ز قطره سخن پيش دريا مكن * حديث فقيهان بر ما مكن مكن قصهء زاهدان هيچ گوش * قدح تا توانى بنوشان و نوش سحر چون نبردى بميخانه راه * چراغى به مسجد مبر شامگاه خراباتيا سوى منبر مشو * بهشتى ، بدوزخ برابر مشو . . . . . . رخ اى زاهد از مىپرستان متاب * تو در آتش افتاده‌اى من در آب كه گفتت كه چندين ورق را ببين * بگردان ورق را و حق را ببين ردا كز ريا بر زنخ بسته‌اى * بينداز دورش كه يخ بسته‌اى فزون از دو عالم تو در عالمى * بدينسان چرا كوتهى و كمى تو شادى بدين زندگى ، عار كو * گشودند گيرم درت ، بار كو نماز ارنه از روى مستى كنى * به مسجد درون بت‌پرستى كنى به مسجد رو و قتل و غارت ببين * بميخانه آى و فراغت ببين بميخانه آى و حضورى بكن * سيه‌كاسه‌اى كسب نورى بكن چو من گر ازين مى تو بىمن شوى * بگلخن درون رشك گلشن شوى . . . ( از ساقىنامه ) *